رمان تب داغ هوس :: دانلود رمان عاشقانه

رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان,رمان عاشقانه قرار نبود گناهکار

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان,رمان عاشقانه قرار نبود گناهکار

دانلود رمان عاشقانه جدید-دانلود رمان جدید دانلود رمان عاشقانه مطالعه آنلاین رمان

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان تب داغ هوس» ثبت شده است


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۳ ، ۱۷:۴۲
حساس نشو...

ممنون از دوستای گلی که همراهم هستن و با بدقولی هام کنار میان..بازم میگم نقدی چیزی بود در خدمتم..میدونم الان گیج شدین اما کم کم همه چی رو متوجه میشین..پست امشب خیلی زیاده..

اینم لینک اهنگی که تو این پست هسته..دانلود اهنگ..کلیک کنید!..

یه سوال هم اخر پست پرسیدم جواب بدین مرسی..

اومم دیگه اینکه خیلی دوستون دارم..خیلی زیاد..مواظب خودتون باشین..نظرم یادتون نره..فعلا..

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۰۷
حساس نشو...

بيشتر جلو مي رفتيم برف بيشتر ميشد تا جايي كه اميد پياده شد و زنجير چرخ ماشينو بست كه سُر نخوريم. هر دوتامون با دقت به جاده چشم انداخته بوديم يه دفعه همه چي به هم ريخت مثه يه فيلم وحشتناك... مثه يه فيلم ترسناك...
داشتيم آروم جلو مي رفتيم. يه سمتمون دره بود و سمت ديگمون كوه... يه دفعه ديديم از دور يه اتوبوس داره با سرعت مياد سمتمون، ترمزاش نمي گرفتو روي جاده ليز مي خورد. بدنه اتوبوس خورد به كوه كنار جاده و همين جور كشيده مي شد و همچنان ليز مي خورد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۳ ، ۱۶:۱۳
حساس نشو...

بابا-بریم نفس جان

با تردید به بابا نگاه کردم مردی که با وجود چهلو نه و پنجاه سال ولی حسابی مرد جذابیه من عاشق بابامم پس چرا بهش شک کردم؟ولی اون بیرون بود با اون زن..!

-باباجونم،«رفتم جلو تر و آروم گفتم:»

-بیرون بودی ؟!چیکار میکردی؟

بابا خونسرد و عادی گفت:

-گفتم تا تو مادرت حاضر بشید یه سیگار بکشم بابا جان

-سیگار ؟!با اون خانمه که موهاش شکلاتی ِ ؟

آرمین یه تک سرفه کردو بابا عادی تر گفت:

-باباجان من که موهاشوندیدم ولی یکی از مهمونای ملیکا اینا اومد گفت ماشینامونو با هم جا به جا کنیم منم ماشینو از تو حیاطشون بردم بیرون اون آورد داخل حیاط

لبخند رو لبم اومد می دونستم بابام این کارا رو نمی کنه اون بابای منه هرکسی نیست با دلی آسوده گفتم :

-آهااان

بابا از روبروم رد شدو رفت و من آرمینو دیدم که درست پشت سر بابا ایستاده بود و جفت دستاش تو جیب شلوارش بود و اون کت کرم کتان اسپرتش که دور تا دورش لب دوزی با چرم قهوه ای شده بود به پشت دستش رفته بود و در حالی که سرش متمایل به زیر بود اون چشمای فیروزه ای برافروخته اش به طرف بالا بود و بابا رو با یه نفرت کاملا مشخص و شاکیو با حرص نگاه میکرد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۳ ، ۱۹:۴۰
حساس نشو...