دانلود رمان pdf :: دانلود رمان عاشقانه

رمان

رمان های جدید

رمان عاشقانه

رمان جدید
خواندن رمان

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان,رمان عاشقانه قرار نبود گناهکار

دانلود رمان عاشقانه

دانلود رمان,رمان عاشقانه قرار نبود گناهکار

دانلود رمان عاشقانه جدید-دانلود رمان جدید دانلود رمان عاشقانه مطالعه آنلاین رمان

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۳۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانلود رمان pdf» ثبت شده است

رمان کلبه ی عشق از دریا

new roman the love shack by darya…

رمان-کلبه ی عشق

خلاصه رمان :

داستان در مورد دختری هستش که ربودنش و عاشق کسی میشه که هم اونو ربوده

هم نفرت عمیقی با خانواده ی دختر خاندان بهادری داره اتفاقاتی میوفته که……

توجه : نسخه دانلودی این رمان هنوز تکمیل نشده اما میتوانید نسخه آنلاین را در لینک زیر و بصورت کامل مطالعه کنید

***برای مطالعه آنلاین این رمان اینجا کلیک کنید***

فصل اول رمان :

نگاه آبیش به آسمون بود امروز هوارو عشقه ای ول به این هوا برای دانشگاه… یکی اسمش را صدا می زد بی اراده به عقب برگشت آخ سرم دیگر همه سیاهی بود یکبار دیگر چشمانش را باز کرد ماشین حرکت می کرد با خستگی زیاد چشمانش را بار دیگر بست باز کن شیرین وقت خواب نیست دیونه صدای گنگی را می شنید
–تو از این کاری که می خوای بکنی مطمئا هستی ارشیا
ایندفعه صدایی که شنیدم مثل لالایی بود واسم چه صدای قشنگ و مردونه ای داشت الهی کاش حال داشتم می دیدمش چه شکلیه ای کوفتت شه اینقدر محکم زدی
ارشیا:من باید بابای اینو باید کل خاندان بهادوری رو به زانو در بیارم چه بهتر که دختر عزیز دوردونه اش باشه
تو غلت کردی مردیکه خر تو دخترش رو نمی تونی به زانو در بیاری چه برسه به بابا یا خاندان بهادوری
مرد راننده که هنوز اسمشو نمی دونم به عقب برگشت انگار متوجه شد که دارم بهوش می یام بهوش می یام چیه فکر کنم بهوش اومدم ولی سرم خیلی درد می کنه
راننده:فکر کنم داره بیدار می شه
دیدم ماشین ایستاد آخ سرم چرا اینقدر درد می کنه تنها چیزی که دیگه یادم بود اون چشمان سیاه بود که پر از نفرت با درد بود و داشت با حالت عجیبی نگام می کرد ولی من با چشمان او آرام شدم دیگه چشمام بسته شد ارشیا نگاهی به دختر کرد و اورا بر روی تخت نهاد محسن دوستش که بالا سرش بود نگاهی به دختر کرد
محسن:ولی عجب تکه ای هستا آدم دوست داره بخوردتش
ارشیا بدون توجه به طرف شومینه رفت و چند تیکه چوب را در آن ریخت
با خستگی از خواب بیدار شد آخ چقدر این بالشته سفته تا اونجا که من…آخ سرم تازه متوجه شد که کجاست نگاهی به دوربرش کرد چه رمانتیکه اینجا یادم باشه شبنم رو بیارم که اینقدر رمانای عشقولانه می خونه ولی واقعا اینجا خیلی رمانتیکه کلبه ی چوبی آخه دیونه کلبه ها همه چوبین برای خودم خنده ای کردم یک میز غذا خوری چهار نفره که دوتا شمع روش بود که شمع ها روشن بود یک آشپزخانه اوپن دوربر اتاق پر بود از شمع نکنه کار وحیده شیرین نامزاد پر از افاده ات اینقدر رومانتیک بود و نمی دونستی خاک توی سرش خوب چرا اینقدر محکم زد تو سرم یاد اون صدای مردونه افتاد ولی صدا به اون خوشگلی مال وحید نبود عمرا اگه باشه یاد حرفهای انها چرا بابارو می خواستن از پا در بیارن بی خیال دید زدن به فکر رفتم بدجور اون صدا توی مخم راه می رفت
من شیرین بهادوری دختر کوچیک خاندان بهادوری اگه می بینین خاندان گفتم چون آره دیگه ما کلا خاندانن شروع می شیم من دختر کوچیک بهروز بهادوری بودم یک برادر بزرگ تر از خودم دارم شروین که اونو بابا بزرگم رییس بزرگ بهادوری از خانواده انداختش بیرون دلیله شو هیچ وقت نفهمیدم هیچ وقتم بهم نگفتن چون دیگه نباید حرفی از شروین توی این خانواده زده می شد مامان هنوز که هنوزه خیلی غصه می خوره تنها پسرش بوده عزیزش بعضی موقع ها که می شینه می ره توی فکر که شروین کجاست حالش چطوره منم دوست دارم داداشی بالا سرم باشه بهش تکیه کنم بابام هم سر حرف بابا بزرگه سال دوم ادبیاتم اون روزم داشتم می رفتم دانشگاه که حالا اینجام می دونم مامانمجونم دق کرده در با صدای محکمی باز شد یک پسری اومد تو قد بلندی داشت خوشگل بود ولی به دلم ننشست با اون چشمای هیزش
محسن:به به می بینم بیدار شدین
نزدیک اومد نگاهی به چشام کرد لبخندی زد اهان پس این از همون لبخنداش بود که دل هر دختری می برد می لرزید حتما دخترای بی ذوق
شیرین:من اینجا چکار می کنم
دستش رو جلو آورد و بر روی گونه ای او کشید من هم حساس بلند شدم زدم همونجایی که درد طاقت فرسا برای هر پسری می بود خنده ام گرفته بود حالا اگه شبنم بود با ادبیادتی حرف زدنم می زد تو سرم صورتش سرخ شده بود با دیدن در باز پا به فرار گذاشتم هنوز از پله های کلبه پایین نرسیده بود که یکی منو طرف خودش کشید افتادم توی بغلش نفس زنان نگاهم رو به نگاهش دوختم همون چشمان سیاه شب پر از نفرت و درد بازومو محکم فشرد اولین بار شیرین حرفی برای زدن نداشت احساس گرمی روی صورتم احساس کردم فکر کنم فکم شکست روی زمین افتاده بودم چی شده بود
ارشیا:محسن این دختره بیرون چیکار می کنه
برگشتم نگاهش کردم پس اون صدا مال این بود نگاهش کن تورو خدا خیلی هم خوشگل و خوشتیبه از این محسن که خیلی سر تره با او شونه های پهنش آخ آخ نگاه دارم چی می گم شیرین خاک تو سرت
شیرین:دستت بشکنه چطور تونستی منو بزنی
ارشیا اخماهایش درهم رفت بهم نزدیک شد باید اعتراف کنم من از این غول ترسیده بودم نفس هاش به صورتم می خورد ای خدا چرا من زبونم باز می شه بی موقع چشامو بستم
ارشیا:می خوای یکبار دیگه بزنم تا بدونی چطور تونستم بزنم
صدای محسن اونو به عقب برگردوند
محسن:حالتو می گیرم دختره ی دیونه
ارشیا:مگه چیکار کرده
از روی زمین بلند شدم ایستادم پشتمو تمیز کردم با بی قیدی شونه مو بالا انداختم حقش بود
شیرین:می خواست بهم دست بزنه منم یک درسی بهش دادم تا دوباره از این غلتا نکنه
محسن از پله ها به سرعت پایین اومد که ارشیا جلوشو گرفت اخمهاش محسن رو هم ترسوند
ارشیا:من فقط ازت خواستم هیزومارو بزاری تو و برگردی
محسن به من من افتاده بود با عصبانیت نگاهش رو دوخت به من که لبخندی به روی لبم بود ارشیا چیزی نگفت و به طرف من برگشت بازومو گرفت و منو به داخل کلبه برد و نشوندم روی صندلی و خودش روبه روم نشست محسن هم به داخل اومد و به طرف شومینه رفت نور شمع به چشمان ارشیا می خورد و چشمانش را که مانند ستاره ای توی آسمون می درخشید کرده بود صدای ارشیا منو به خودم آورد

ارشیا:تو می دونی واسه ی چی اینجایی
سرمو تکون دادم:اگه بگین ممنونتون می شم
ارشیا اخمی کرد:پس گوش کن ما تورو ربودیم
سرمو با تأسف تکون دادم چه خره ها:آخی راست می گی حتما اگه نمی گفتی منم فکرد می کردم با دوتا پسر اومدم ددر تفریح کنیم
محسن خنده ای کرد با دیدن اخم ارشیا از پنجره به بیرون نگاه کرد
ارشیا:انگار یکی دیگه از اون سیلی ها می خوای
دستی به روی گونه ام کشیدم یعنی واقعا چطور دلش اومد بزنه توی گوشم خیلی دردم گرفت یادمه هروقت بچه بودیم زخمی می شدم شروین می اومد بالا سرم با من گریه می کرد با دستمو می بوسید دلم برای داداشم تنگ شده حالا اگه اون بود من اینجا نبودم ای بگم اقاجون…
ارشیا:تو تا هر وقت که خانواده ات به خواسته های ما گوش نکردن یا انجام ندادن مهمونه ما می مونی
نگاهمو به چشماش دوختم:با ربودن من چیزی گیرت نمی یاد
ارشیا با همون اخم و جدیت نگاهش رو عمیقتر کرد و زول زد به صورتم
ارشیا:هه فکر کردی می خوای ثابت کنم تو توی خانواده ی بهادوری چقدر عزیزی
سرمو با حالت بامزه ای کج کردم:توی عزیزی شکی نیست ولی تو خاندان بهادوری رو نمی شناسی آدمای خسیس زیاده
محسن با چشمای هیزش نگاهم کرد ارشیا دستی توی موهاش کشید دختره ی خل تورو خدا ببین چطور سرشو کج کرده داره منو نگاه می کنه ای خدا من باید با این بچه سیر کنم انگار نه انگار که دزدیدیمش
ارشیا:محسن اون تلفن رو بیار
محسن با عجله تلفن رو آورد ارشیا تلفن رو به من داد
ارشیا:زنگ بزن تا بفهمی من چی می گم
همون طور که چشام به ارشیا بود زنگ رو زدم همون موقع صدای مامان توی گوشی پیچید الهی شیرین دورت بگررده ولی اشکات رو نبینه ببین صداشو
شیرین:مامان سایه گریه نکن عزیزم
متوجه نگاه ارشیا شدم که تغییر کرد ولی باز شد همون ادم پر از نفرت
مامان سایه:شیرین شیرینم مامان کجایی
گوشی رو ازش گرفتن صدای بابا توی گوشی پیچید مثل همیشه جدی
بابا بهروز:شیرین بابا می دونی کجایی دور برتو درست نگاه کن اون آدما کین
شیرین:بابا من…
ارشیا گوشی رو گرفت و قطع کرد
ارشیا:تا همینجا بسه دیگه باید فهمیده باشی
نگاهی به دور بر خودم کردم:ولی این چیزی رو ثابت نمی کنه که حرفات درست باشه
ارشیا یقه ی منو گرفت و بلندم کرد:نذار بلایی سرت بیارم بذار همون مهمون بمونی یعنی مثل زندونیا می کنمت
واقعا ترسیده بود ارشیا قدش بلند بود منم روی انگشته پام ایستاده بودم محسن اومد ارشیارو آروم کرد و اونو روی صندلی نشوند
ارشیا:نه من دستاتو می بندم نه کاری باهات دارم اگه هم بخوای فرار کنی تا هفتاد کیلو متر هم نمی تونی جاده رو پیدا کنی پس به خودت زحمت فرار نده چون حوصله ندارم
نگاهش کردم:پس اگه قراره باهم باشیم باید مثل دوست رفتار کنیم دیگه
محسن خندید ارشیا سرش رو تکون داد
ارشیا:دختر مگه من دارم بهت نمی گم که دزدیدمت
شیرین شونه هاشو با بی قیدی بالا انداخت ای بابا گفتم دوست نگفتم که می گیرمت
شیرین:که چی خوب حالا که گیریم منو دزدیدی من نباید بدونم کی هستین
محسن دوباره همون خنده ی کریه شو کرد و جلو اومد دستشو دراز کرد:من محسنم
شیرین نگاهی به دست او که دراز شده بود کرد چشمانش به نگاه ارشیا افتاد
شیرین:واقعا اگه نمی گفتی هم من می دونستم محسنی
محسن که فهمیده بود ضایع شده با خنده دستشو توی موهاش کرد
ارشیا:لازم به آشنایی من هم نیست
لبخندی زدم:اونکه بله.. منم که لازم نیست خودمو معرفی کنم منو می شناسین
بابا بهروز از اینور به اونور می رفت پدرش بر روی صندلیش بی هیچ احساسی نشسته بود ولی باید اعتراف می کرد که دلش برای نوه ی شیطونش تنگ شده بود با بودن او این خانه بهادوری اینقدر ساکت نبود
بابابهروز:آقا جون باید چکار کنم
آقا جون:برو خونه استراحت کن
بابا بهروز با عصبانیت از خانه ی پدرش بیرون آمد وبه طرف خانه ی خود که یک طرف دیگر باغ بود رفت صدای گریه های همسرش را می شنید این بار دوم بود که همسرش را اینطور می دید مامان سایه با دیدن بابا بهروز به او نزدیک شد
مامان سایه:بهروز شیرین شیرینم
بهروز سرش را به زیر انداخت:آقا جون گفت استراحت کنین
مامان سایه ساکت شد و نگاه ناباورانه اش را به بابا بهروز دوخت وفریادی کشید
مامان سایه:چی استراحت کنیم به اون خدایی که می پرستم بهروز دختر من سالم توی این خونه برنگشت فراموش کن کسی به اسم سایه می شناختی فهمیدی اول پسرم حالا دخترم نکن بهروز با من این کارو نکن نذار با بودن کنارت پشیمون بشم
همسرش را در آغوش گرفت چیکار باید می کرد زندگیشان که دست خود او نبود
صدای فریاد محسن ارشیا را از جا پراند دوباره این دختره چه اتیشی سوزونده
محسن: دختره ی دیونه آخه این چه کاری بود که کردی
شیرین:خاک تو سرت محسن مگه من نگفتم حق نداری به این پرنده بزنی
محسن:پرنده نه و کلاغ
شیرین:پرنده هست یا نه
محسن جیغی کشید که خنده ام گرفت:دیونه دیونه
با صدای ارشیا هردو ساکت شدن
ارشیا:اینجا چه خبره
شیرین به پشت محسن رفت و به کلاغ نگاه کرد وجلوی ارشیا برد
شیرین:ببین تورو خدا چیکارش کرده نمی تونه تکون بخوره
ارشیا نگاهی به چهره ی معصوم او کرد:اون مرده
شیرین جیغی کشید و کلاغ رو به زمین انداخت محسن خنده ای کرد
محسن:بهتر بابا نمی زاشت که بخوابیم هی صداش در می اومد
اخمی کردم و نگاهم رو به کلاغ ثابت کردم:وقتی پسری به شومی تو اینجا باشه همینه دیگه هی دورغ می گفتی این کلاغه صداش در می اومد والله هی می گفت من یک روز با این دختره اینجا رفتم داد کلاغ بالا می رفت آخه دوروغم اینقدر شاخ دار که صدای حیون زبون بسته رو هم در اورده بود
ارشیا خنده اش را خورد وکلاغ را از روی زمین برداشت به دست محسن داد که می خندید
ارشیا:این کلاغ رو تمیز کن تا شام بخوریم
جیغی کشیدم:چیییی نمی خواد گناه داره
محسن:چه شامی بشه امشب
شیرین اخمی کرد و به طرف کلبه به را افتاد اه اه چطور دلشون می گیره اون بی چاره رو بخورین لبخند شیطانی بر روی لبش ظاهر شد ای جوووون منم می دونم چه شکلی براتون این شامو براتون خوشمزه کنم خنده ی ریزی کرد و داخل شد محسن با صدای بلندی اهنگ می خوند و کلاغ را تمیز می کرد محسن که بلند شد شیرین به کلاغ نگاهی کرد اخییی محسن بمیره واست باشه نمی زارم تو واسشون غذا شی آب و نمکی را که درست کرده بود را جلوی خود نهاد و کلاغ را با آن حمام داد جلوی بینی اش را گرفته بود چرا اینجا اینقدر بوی گند می ده خاک توی سرت محسن مگه دست شوی نداریم اه اه نگاه اینجارو به گند کشیده خنده ی شادی کرد و کلاغ را بر سرجای اول نهاد با نزدیک شدن صدای آواز محسن از جایش بلند شد و با عجله به داخل برگشت این ارشیا کجا بود اخی بچم نگاه چه مظلومانه کنار آتیش نشسته بود سیب زمینی برداشتم به کنار اتیش رفتم که او جغد هم اومد ارشیا نگاهی به من کرد نگاهی به دستام نکنه فهمیده
محسن:مطمئا هستی که نمی خوری
شیرین:شما سیر شو کاری به من نداشته باش
بخور بخور تا جون بگیری آقا محسن ارشیا نگاهش را به آتیش دوخته بود از روزی که اینجا اومده بودم سه روز می گذشت بچه ام ارشیا کم حرف بود حرف که چی هیچی نمی گفت حتی یک لبخند هم نمی زد اما برعکس این جغد با اون نگاه هیزش باید بگم که ارشیا خیلی سرتر از اینه چهار شونه قد بلند موهای براق مشکی لخت که هر پنج دقیقه ای یک بار دست می کرد و می برد بالا ولی بازم می ریخت توی صورتش پوست سفیدی داشت نمی دونم این چرا همه اش مشکی می پوشید خیلی هم خوش تیپ بود الهی محسن دورت بگرده صدای آروم محسن رو کنار گوشم شنیدم
محسن:دید زدنت تموم شد یک زره به ما هم از این نگاه ها کن
سرمو به طرفش برگردوندم و ازش فاصله گرفتم نه خیلی ازت خوشم می یاد نگاهت کنم
شیرین:تا عوقم بگیره اه اه برو کنار اینقدر نچسپ کنه
محسن با همون آرومی:می خوای به جای من ارشیا اینجا بشینه
شیرین:از تو که بهتره محسن برو کنار یعنی داد می زنم هااا خوشم نمی یاد اینطور می چسپی
محسن خنده ای کرد و بلند شد می دونستم یکبار دیگه می یاد کنارم می شینه از این بشر شکی نیست بلند شدم به کنار ارشیا رفتم ارشیا اخمی کرد و نگاهش رو به آتیش دوخت اه اه منم نه خیلی ازت خوشم می یاد غول اخمو
ارشیا:چرا اینجا نشستی
شونه مو بالا انداختم این هم عادته ما داریم:خوشم نمی یاد این جغد اینقدر کنارم بشینه خیلی می چسپه
همنطور که نگاهش به اتیش بود گفت:منم خوشم نمی یاد تو کنارم نشستی به من بچسپی
شیرین:دلتم بخواد به من ربطی نداره منم بهت نچسپیدم
اخمشو که دیدم ترسیدم صدای خنده ی محسن اومد
محسن:به به اماده شد ارشیا بیا بخوریم
ارشیا:تو بخور من فعلا اشتها ندارم
بخور محسن بخور تا حالت جا بیاد لبخندی بهش زدم
محسن:ارشیا که نمی خوره تو هم مطمئا هستی که نمی خوای بعد نگی که گشنمه هاا
اخمی کردمو صورتمو برگردوندم اگه من حالی از تو نگیرم پسره ی پروو اگه به ارشیا بگم حالتو می گیره اونم تو خواب این ارشیا به ما محلم نمی ده سیب زمینی های منم درست شده بود دلم واسه مامان سایه ام تنگ شده بود می دونم که داره غصه می خوره الهی یعنی حالا به جای اینکه اینجا باشم نشسته بودم سربه سر رییسه قبیله(منظورم آقاجونه)می زاشتم
شیرین:ارشیا
ارشیا چشمانش را بست ای خدا این دختر چی از جون من می خواد چرا نمی ره پی کارش
شیرین:من تا کی اینجا می مونم
ارشیا:تا وقتی که خواسته ی من کامل نشه
شیرین:خواسته ی تو چیه هست
ارشیا:توی کارای من دخالت نکن
شیرین لبخند تلخی زد:کاره تو مثلا به منم ربط داره ها انگار تو خاندان بهادوری رو نمی شناسی بخصوص پدر بزرگه منو اون هرچیش بره اما از پا در نمی یاد بابای من هم لنگه ی اون
ارشیا زهر خندی زد که داد محسن به هوا رفت محسن با چشمان به خون نشسته به شیرین نزدیک شد
محسن: می کشمت می کشمت
شیرین خنده ای کرد و از کنار ارشیا بلند شد و پا به فرار گذاشت صدای داد محسن را از پشت سرش می شنید خنده کنان داخل کلبه شد و در را بست محسن با مشت به در کوبید
محسن:تا کی تو تو اون داخل می مونی اخرش که باید بیای بیرون
شیرین همانطور که می خندید:شام چسپید بهت
محسن:واااااااااااااای دیونه فقط بیرون نیای حالتو می گیرم
شیرین:شتر در خواب….
محسن:خفه خفه شوووووو
ارشیا:محسن ولش کن بیا اینجا سیب زمینی بخور
محسن:آخه ارشیا نمی دونی این دختره…
ارشیا با صدای محکمی:گفتم بیا اینارو بخور
از توی پنجره داشتم نگاهشون می کردم آخه اینا کجاشون به ادم دزدا می خوره محسن برای خودش می خندید ارشیا هم خشک به اتیش نگاه می کرد این ارشیا اصلا می دونست خنده یعنی چی توی کلبه فقط جای خواب من بود محسن و ارشیا بیرون می خوابیدن خودمو روی تخت انداختم و به ارشیا فکر کردم اون مشکلش با بهادوری ها چی بود چرا می خواست اونارو از پا در بیاره منم انگار اومدم تفریح
صدای فریاد ارشیا منو از جا پروند
ارشیا:اگه می خواین دختر عزیزتون رو سالم ببینین پس همین کاری که می گم انجام می دیدین
خنده ی ترسناکی کرد در با صدای محکمی باز شد از ترس خودمو گوشه ی تخت جمع کردم قیافه ارشیا خیلی ترسناک شده بود چشماش از خشم سرخ شده بود دیگه این چشمها ارامش بخش نبود با قدم های بلند به من نزدیک شد موهامو توی دستش گرفت و کشید که دادم به هوا رفت
ارشیا:شنیدین اینم دادش
یک سیلی محکمی به گوشم زد اشکم سرازیر شد دوباره موهامو کشید و فشار داد سرم درد گرفته بود جیغی کشیدم که ارشیا با بی رحمی خنده ای کرد
ارشیا:یا همون کاری که می گم می کنین یا می خواین زجر کشیدن دختر عزیزتون رو ببینین
گوشی را محکم به زمین انداخت نگاهش توی چشمام کرد
ارشیا:من شما بهادوری هارو خوب می شناسم به خاک سیاه می کشونمتون به زانو در می یارمتون از تو از خانواده ات متنفرم می فهمی متنفر
دستش شل شد شیرین را به طرفی پرت کردو به طرف در رفت
شیرین با هق هق گریه اش:آخی چی شد چی تورو ازت گرفتن تقصیر من این وسط چیه
ارشیا:زندگیمو می فهمی زندگیمو تو هم به خاطر اینکه یکی از اینایی
به بیرون رفت ودر را محکم بست سرم خیلی درد می کرد دستت بشکنه ارشیا چه دست سنگینی هم داره یعنی چیو زندگیشو ازش گرفته بودن دیگه با ارشیا قهر بودم باهاش حرف نمی زدم نه انگار خیلی با هم حرف می زدیم محسن نگاهی به صورتم کرد و نزدیک گوشم گفت
محسن:تلافی منو ارشیا در آورد
نگاهی به محسن کردم:نه خیلی تو عرضه ی کاری رو داری که می خواستی تلافی کنی
محسن:این زبونه تو کوتاه بشو نیست نه
شیرین:همنطور که تو دهنت بسته بشو نیست نه زبون من کوتاه بشو نیست
محسن خنده ای کرد که ارشیا به طرف ما برگشت منم صورتمو برگردوندم ارشیا اخمی کرد و به جلو نگاه کرد دختره ی لوس انگار واسم مهمه که قهر کرده
سه روز دیگه هم گذشت یک هفته هست که من اینجام دلم از بابا و بابا بزرگ گرفته بود من می شناسمشون اگه بابا بخواد کاری کنه بابا بزرگ نمی زاره از هر چی آدم پولدار و مغرور بود متنفر بودم حالا شبنم داشت چکار می کرد شبنم دوست صمیم بود از بچگی با هم بزرگ شدیم با هم دانشگاه رفتیم ولی اون پرستاری می خوند منم ادبیات در باز شد با دیدن محسن راست نشستم پسره ی خر نمی دونه در یعنی چی روسریمو درست کردم و نگاهش کردم اه اه اینقدر از این لبخندش بدم می اومد خیلی قشنگ لبخند می زنه انگار با او دهن کجش اومد کنارم بشینه که بلند شدم
شیرین:چیه چی می خوای اینجا چیکار می کنی
محسن:تو چرا وحشی می شی دختر می خوام حرف بزنم
اخمی کردم:بفرما گوشم با شماست
محسن بلند شد و از همون لبخندا زد ای که رو آب بخندی کوفت
محسن:من من از تو خیلی خوشم اومده یعنی چطور بگم
نه تورو خدا یک طور دیگه هم بگو این انگار نه انگار که مثلا ادم روبایی کرده ای خدا نفهمیدی کیارو دزد کنی ها بیا اینم از این محسن منم همون شخصم که مثلا دزدیده بهم پیشنهاد می ده ارشیا به داخل اومد که محسن نتونست حرفش رو کامل کنه ارشیا نگاهی به و من بعد به محسن کرد
ارشیا:برو هیزوم بیار داره بارون می یاد
بالا پایین پریدم دستامو بهم زدم:آخ جون واقعا داره بارون می یاد
با اخمی که ارشیا کرد مثل آدم ایستادم ای بابا خوب اخم می کنی چرا ارشیا به کنار شومینه رفت منم بدون اینکه بدونه به بیرون رفتم عاشق بارون بودم به دور خودم چرخیدم اشکم سرازیر شد صدای مامان سایه توی گوشم پیچید بیا داخل دختره ی دیونه سرما می خوری ها بعد مامانت غصه می خوره فکر می کرد من هنوز همون دختر بچم که با یک باد سردی سرما می خورد ارشیا نگاهی به او در زیر باران کرد
محسن:این دختر چقدر بچه است
ارشیا چیزی نگفت فقط محو تماشای او بود کاش منم مثل تو بی غم بودم می خندیدم شاد بودم
محسن:ارشیا چی شد کاری کردن
ارشیا دستانش را مشت کرد و دست از نگاه کردن به او برداشت
ارشیا:آره دست از خونه برداشتن فعلا اولاشه باید انتقاممو بگیرم
شیرین به داخل آمد و آن دو دست از حرف زدن برداشتن ارشیا نگاهی به او کرد نمی توانست بگوید او زیبا نیست چشم از او برداشت شیرین لبخندی به او زد که ارشیا اخمی کرد
ارشیا:حوصله مریضی تورو دیگه ندارم زود برو لباستو عوض کن
به طرف شومینه رفت شکلکی براش در اوردم که یهو برگشت منم سریع به طرف حموم رفتم لباسمو عوض کنم این نکبتم می خندید ای حناق رو آب بخندی مردیکه ی چندش نه خیلی ازش خوشم می اد وقتی لباسمو عوض کردم خدایا شکر این ارشیا به فکر لباس برای من بود خنده ام گرفته بود یعنی واقعا منو دزدیدن بیرون امدم کنارش کنار شومینه نشستم نگاهی به من کرد و بعد نگاهشو بر گردوند
ارشیا:همیشه اینطوری مگه اون دفعه بهت نگفتم خوشم نمی یاد کنارم بشینی
شیرین:یادته منم گفتم دلتم بخواد به من ربطی نداره
بازومو محکم گرفت و فشار داد محسن حواسش به ما نبود از درد لبمو گاز گرفتم
ارشیا:من محسن نیستم که ساده بگذرم از دخترای زبون نفهم هم هیچ خوشم نمی یاد
بازمو ولش کرد کوفتت شه ارشیا چقدر محکم گرفت هیچ وقت اعصاب نداره هردو از یکدیگر فاصله گرفتیم پروو خوشم نمی یاد نیاد به درک
ای خدا من کی از شر اینجا راحت می شم چقدر هم جنگل زیاده اینجا همینطور که ارشیا گفته تا هفتاد کیلومتری اینجا جاده نیست چقدر من بد بختم هرچی هست زیر سر این اقاجونه خدا می دونه با زندگی این پسره چکار کرده خوب چیکار به مردم داری زندگیتو بکن دیگه تا ما بدبخت نشیم اه اینقدر بدم می یاد همیشه از این کاراش نفرت داشتم دستی رو بر روی شونه ام احساس کرد به طرفش برگشتم اه همینو کم داشتم جغد بدریخت
شیرین:هاان چیه چی می خوای
محسن خنده ای کرد:هاان چیه بی ادب
خواست از کنارش رد شود که دستش را گرفت و او را به خودش نزدیک کرد
شیری:چیکار می کنی دیونه ولم کن
محسن:شیرین واقعا خیلی دختر با حالی هستی
اونو به طرفی هل داد:اه اه نه خیلی ازت خوشم می یاد در ضمن من از اولش باحال بودم چشم نداشتی ببینی
محسن خنده ای کرد و او را به درخت چسپاند سرش را نزدیک صورت او آورد و نگاهش را به لبان او دوخت شیرین به خود لرزید این پسره چه مرگشه
محسن:می دونی لبات چقدر حوس انگیزه
خواست لباشو روی لبام بذاره که دستمو بالا بردم و خوابوندم توی گوشش هلش دادم عقب به خودم می لرزیدم پسره ی ابله اشکم سرازیر شد
شیرین:بیشعور
محسن با تعجب نگاهم کرد خواست نزدیک بیاد که پا به فرار گذاشتم صداشو از پشت سرم می شنیدم
محسن:یادت باشه تلافیشو سرت در می یارم
اشکم روی گونه ام سرازیر شد احمق عوضی می خواست چیکار کنه بدم می یاد از هرچی جنس مخالفه اینم یکی بود لنگه ی اون وحید همینطور گریه می کردم اشک می ریختم که به ستونی خوردم آخم به هوا رفت نگاهش کردم ارشیا بود خودش بود نمی دونم چرا با دیدنش قلبم می تپه وقتی نیست دلتنگش می شم ارشیا نگاهی به چشمان پر از اشک او کرد
ارشیا:چی شده چرا گریه می کنی
سرشو به طرفی که شیرین آمده بود برگرداند محسن را دید محسن با دیدن ارشیا رنگش پرید
محسن:هیچی هیچی حتما حیونی چیزی دیده بود
ارشیا با نگاه مشکوکی به محسن نگاه کرد ونگاهش را به چشمان اشکی او دوخت دست او را گرفت و به طرف کلبه به راه افتاد
ارشیا:از اینجا دور نشو یعنی صداتو نمی تونم بشنوم بلایی سرت بیاد دیگه نمی تونم کاری کنم
شیرین نگاه پر از تعجبش را به دست ارشیا دوخت منظورش از صداتو بشنوم چی بود
آخ دلم لک زده برای یک پیتزا اینا کی می خوان بزارن من برم حالا داره دو هفته می شه نکنه تا آخر عمر باید اینجا باشم وای من هنوز ازدواج نکردم با اسم ازدواج اخمی کرد همون بهتر که نکنم برم با وحید ازدواج کنم مگه از زندگیم سیر شدم هیچ وقت توی زندگیم از وحید خوشم نیومده بود می دونستم با دخترای دیگه هست ولی حرف حرف آقا جون بود نگاه شبنم رو هنوز یادمه اونم دلش به حال من سوخته بود با صدای ارشیا به عقب برگشتم
ارشیا:بیا می خوام زنگ بزنم خانواده ات
شیرین به خود لرزید دستی برروی گونه ی خود کشید یعنی بازم می خواست منو بزنه ارشیا که متوجه شده بود سرش را به زیر انداخت
ارشیا:کاریت ندارم فقط می خوام داد و فریاد کنی واسم
لبخندی بر روی لب شیرین ظاهر شد ای ول منم پایتم توی این کار بر خلاف اخماش خیلی مهربون بود هر سه کنار تلفن نشستن بعد از خوردن بوق بابا بهروز گوشی را برداشت
ارشیا:آقای بهادوری مگه نگفته بودم پلیس نباید بدونه
بابا بهروز صداشو بالا برد:پسر من آبرو دارم دخترمو بردی برای چی
ارشیا: پس برای همون آبروتون باید کاری کنین
ارشیا به من اشاره ای کرد منم جیغی کشیدم صدای عصبی بابارو شنیدم
بابا بهروز:کاری باهاش نداشته باشین من که تا حالا هرچی گفتی انجام دادم
ارشیا با عصبانیت دستی در موهایش کشید:نه هنوز چیزی نکردی هنوز اون چیزی نکرده باید زجر بکشی باید زجر بکشی همنطور که اون کشید می فهمی باید بدونین دوری یعنی چی منتظر تماس بعدیم باش
ارشیا نفس نفس می زد نگاهش که به نگاه نگران من افتاد چشماشو بست لیوان آبی براش ریختم
شیرین:بیا یک لیوان آب بخور آروم می شی

باتشکر از : roman-j.blogfa.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۴ ، ۲۰:۴۱
حساس نشو...

رمان تباهکار از فرشته ۲۷

new roman Tabahkar by fereshteh 27

رمان-تباهکار

خلاصه رمان :

خسته ام،خسته..به تمام سال های گمراهی ام قسم..به تمام عشق و رسوایی ام..به تمام ریاکاری های دنیویم..به تمام بهانه های پوچ و بی اساسم قسم..نکردم نکردم نکردم،مگر تو را پیدا کنم..خواستم..نیازمندیم را درمان کنم،به خطا رفتم..به محبت بی انتهایت برسم،رسوا شدم..الفبای عشق را تمرین کنم،گناهکار شدم..سرنوشت را بار دیگر محکم بسازم،ویرانگر شدم..گذشته ام را جبران کنم،تباهکار شدم..خودم را فراموش کنم،خودخواه شدم..خواستم..عشق را محصور خویش کنم،مغرور شدم..تنهایی را تجربه کنم،در بین انبوهی از آدم های مصنوعی گم شدم..خواستم..اما…..خوب می دانم که..از همان لحظه ی دیدار نباید می شد..دل من بر تو گرفتار نباید می شد..چشم هایم که تو را دید پسندید اما..این همه عاشق و شیدا نباید می شد..عقل من حکم به اعدام دلش گر می داد..او دگر همچو دلم خار نباید می شد..دست من گرچه به دست تو گره خورد ولی..لایق اسم تباهکار نباید می شد..عاشقی درد بزرگیست به دادمم انداخت..آه..اما..شده است آنچه به ناچار نباید می شد..

توجه : این رمان هنوز تکمیل نشده است ، بزودی پس از تکمیل ، در همین سایت منتشر خواهد شد

***برای مطالعه آنلاین این رمان اینجا کلیک کنید***

فصل اول رمان :

گناه من بود..

اگر باد عطر تو را نمی آورد!

اگر صدایم به دست گوش هایت نمی رسد..

سهم تو از گناه من هیچ است!

تهی!

مثل آخرین تکواژ سوم شخص غائب فعل ماضی:..

او بود..او رفت!

تباهکار منم..

آری این گناه من است…….

اگر رفتن تو را به گردن تقدیر بیاندازم!

بازهم..

کسی که زندگی ، روح و قلب ِ مملو از عشق تو را تباه خواهد کرد من هستم..

این گناه من است..

دوست داشتن کسی که به یقین می دانستم او نمی ماند!

نه..غرق نگاه و عشق تو شدن، گناه کوچکی نیست!

خدا..

توبه هایم را قبول نمی کند!

می دانم که یک تباهکارم..

اما…….

تقصیر تو نیست اگر هنوز هم..

دوستت دارم!

جلوی بخاری چمباتمه زدم..

دستای یخ زده م رو جلو بردم و تقریبا به بدنه ی بخاری چسبوندم!

گرم نمی شدم..

بدنم مثل بید می لرزید..

جوری که صدای به هم خوردن دندونامو هم می شنیدم..

خدایا چرا هیچ گرمایی حس نمی کنم؟!..

دستمو رو بدنه ی فلرزی و داغ بخاری تکون می دادم..اما اون داغی رو حس نمی کردم..

زانوهامو تو شکمم جمع تر کردم..چشمامو بستم و لبامو محکمتر روی هم فشار دادم..

با بسته شدن چشمام اون صدای لعنتی باز هم تو سرم تکرار شد..

« خانم محترم چرا متوجه نیستید؟!هر بار حال مادرتون بد میشه میاریدش اینجا و منم مجبور میشم همون حرف های تکراری رو مجددا به زبون بیارم..خانم قلب مادرتون باید هرچه سریعتر عمل بشه..یک ثانیه رو هم نباید از دست بدید در غیر اینصورت ریسک بزرگی رو متحمل می شید..من وظیفه ی خودم می دونم که بهتون این هشدار رو بدم..لطفا انقدر خونسرد نباشید!»

دستام مشت شدن..دندونامو رو هم ساییدم و چشمامو باز کردم..

جمله ی آخرش بارها و بارها چون پژواکی نحس و کشنده تکرار می شد..

«انقدر خونسرد نباشید..خونسرد نباشید!»

نگاهمو دور تا دور اون اتاق تاریک و نمور چرخوندم..

در اثر تابش کم شعله های بخاری بود که کمی فضای اطراف روشن شده بود..

نگاهم روی تختی که گوشه ی اتاق بود ثابت موند..

به اون موجود نحیف و بیماری نگاه می کردم که تو این دنیا همه چیزم بود..مادرم..همه ی وجودم..کسی که عاشقانه می پرستیدم..

اون دکتر عوضی چطور می تونست بهم بگه خونسرد نباش!! در صورتی که من..من..حتی….

لب پایینمو گزیدم که مبادا صدای هق هقم به گوش مادرم برسه..

می دونستم نگرانمه..به زور ِقرص و دارو خوابیده بود..

سرمو روی زانوهام گذاشتم..تنم دیگه اون سرمای اولیه رو حس نمی کرد..

می دونستم باز فشارم افتاده..

اهمیتی ندادم و چشمامو بستم..قطرات ریز ودرشت اشک یکی یکی از چشمام می چکیدن و زانوهامو خیس می کردن..

و اونقدر گریه کردم و تو دلم زار زدم که نفهمیدم خواب سخاوتمندانه به روم آغوشش رو باز کرده..

و بالاخره منو به رویاهای مبهم شبانه م فرو برد..

*******

با شنیدن صدای سرفه های بلند مامان، وحشت زده چشمامو باز کردم..سرمو از روی پاهام بلند کردم و شتابزده خودمو بهش رسوندم..

یا ابوالفضل..به زورنفس می کشید..از خس خس سینه ش تنم یخ بست..

نکنه حالش بد شه خدایا..امشب که ثریا خانم نیست دست تنها چکار کنم؟..چطوری برسونمش بیمارستان؟!..

خدایا به دادم برس..

لیوان آبو از روی میز کنار تختش برداشتم و دستمو زیر سرش بردم تا بتونه راحت تر آب بخوره..

ملتمسانه با ترسی که همه ی وجودمو گرفته بود صداش زدم: مامانم..الهی قربونت برم..لیلی فدات شه..پاشو یه کم آب بخور حالت بهتر میشه..مامان خوبم..آروم باش..آروم..آروم..

چند قلوپ بیشتر نتونست بخوره..خدا رو شکر سرفه هاش کمتر شد..

قوطی داروهاشو از روی میز برداشتم و مثل همیشه قبل از اینکه درشو باز کنم تکونش دادم..خالی بود..

لبمو گزیدم که مبادا هق بزنم و اشکام روانه ی صورت یخ زده م بشن..

نفس عمیق کشیدم و دور از چشم مامان قوطی رو برداشتم و گذاشتم تو کیفم که پایین تخت بود..

با صدایی لرزون رو صورتش خم شدم و گفتم: مامانم..بهتری؟!

آروم سرشو تکون داد..حتی نا نداشت لای پلکاشو باز کنه..

سپیده زده بود و نور کمی از پنجره به داخل اتاق می تابید..

صداشو شنیدم..لباش می لرزید و صورتش از عرق خیس بود..

گوشمو به لباش نزدیک کردم تا بهتر صداشو بشنوم..

_ دخترم..نـ..نگران نباش..من..خوبم..برو..برو بخواب مادر..

چشماش بسته بود..توجهی نکردم و اونقدر کنار تختش موندم تا ریتم نفساش آروم تر شد..به صورت رنگ پریده ش نگاه کردم..

دستش رو قفسه ی سینه ش مشت شده بود..باید قرصاشو می خورد تا کمتر درد بکشه..اما هیچ دارویی نمونده بود..باید می رفتم داروخونه ولی..

با کدوم پول؟!..همه ی پس اندازی که از کار تو بوتیک برام مونده بود رو تو این مدت خرج خونه و داروهای مامان کرده بودم..حالا باید چکار کنم؟!..

مامان انگار خوابیده بود ولی من واسه ذره ای هوای آزاد که بتونم توش نفس بکشم و فریاد کنم دردای این دل واموندمو، بال بال می زدم..

از بس لبمو گاز گرفته بودم که به گز گز افتاده بود..هنوز لباس بیرون تنم بود..همون مانتو و شلوار مشکی ساده و شال خاکستری که ماه هاست هیچی تو تنم جاشونو نگرفته بود..

کیفمو از پایین تخت برداشتم و با دو قدم بلند از اتاق زدم بیرون..دسته ی کیفمو تو مشتم فشردم..پام که به کوچه رسید نگاه بارونی و سردمو به آسمون دوختم و پشتمو به دیوار یخ زده ی خونه تکیه دادم..

خدایا خودت بگو..بگو چکار کنم؟..یه راه جلوی پاهام بذار..دیگه هیچ پولی برام نمونده..حاضرم از گرسنگی و تشنگی بمیرم اما بتونم داروهای مامانو بگیرم و بهش بدم..اگه اونا رو نخوره…..

سکوت کردم و دیگه چیزی نگفتم..انگار خدا هم باهام قهر کرده..دیگه حرف دلمو نمی شنوه..میگن کس ِ ما بی کسون فقط خدا هست و بس..

پس..خدایا کجایی که تنها کسم داره جلوی چشمام آب میشه؟!..چرا حس می کنم دستام بسته ست؟!

نگاه گله مندمو پایین کشیدم و سرمو زیر انداختم..

_به به..لیلی خانم….

من که تا اون موقع تو خودم بودم ، از صدای کامبیز یکه ای خوردم و وحشت زده سرمو بلند کردم..

_کم پیدایی عزیزم..به فکر این دل ما هم باش خانم خانما!

نگاهی از سر نفرت بهش انداختم و راه افتادم..

این موقع صبح تو کوچه چه غلطی می کرد؟!..

مثل یویو پشت سرم بود..

_پیشی زبونتو خورده خانم خوشگله؟!نشونش بده تا خودم……..

بی هوا برگشتم طرفش که درجا ایستاد و با تعجب نگام کرد..

خودم که دنبال فرصت بودم پاچه ی یکی رو بگیرم، اینم بهونه شو داده بود دستم..هرچند از اینکه تنها گیرم آورده بود می ترسیدم..

در حالی که تو دلم ترس و نفرت رو با هم احساس می کردم انگشتمو جلوی صورتش گرفتم و تهدیدوار گفتم: ببند اون دهن نحستو آشغال تا کاری نکردم که آبروی نداشته ت تو کل محله بره..برو رد کارت عوضی..

انگار که آتیشش زده باشن ازروی مانتو مچ دستمو گرفت و تقریبا چسبوندم سینه ی دیوار..کارش به قدری ناگهانی بود که شکه شدم..

با صورتی برافروخته زیر لب جوری که صداش تو کوچه بلند نشه غرید: خفه شو احمق..فکر کردی کی هستی؟..گفتم « خوشگله » هوا ورت داشته فکر کردی واقعا دلبری هستی واسه خودت ؟!نه جونم ازاین خبرا نیست..برو خداتو شکر کن که من هستم وگرنه جز من کسی حتی تف تو روت میندازه؟!..

بغضم گرفته بود..بی همه چیز قصد داشت ضعیف نشونم بده تا نتونم از پسش بر بیام..

در کمال وقاحت خودشو بهم نزدیک تر کرد و در حالی که چشماش از هـ/و/س پر بود مچ دستمو تو همون حالت نوازش کرد و گفت: از همه ی دردسرات خبر دارم..می دونم گیره پولی..اما خب…..

دستشو به سمت انگشتام سوق داد و با خیالی آسوده از اینکه این موقع از صبح که تازه خورشید داشت طلوع می کرد کسی از این کوچه ی بن بست رد نمیشه زمزمه هاشو ادامه داد: تا من هستم چرا لنگ بمونی عزیزم؟!خودم دربست نوکرتم هستم..

من که تا اون موقع مثل گنجشکی که تو اون سرمای استخون سوز زمستون وسط کوچه ای که از برف پوشیده شده ، خودشو تو چنگال گربه ای گرسنه اسیر می بینه، می لرزیدم و از ترس زبونم بند اومده بود با جمله ی آخرش به خودم اومدم و با همه ی توانم هولش دادم عقب و با صدای خفه و لرزون و چشمایی که ندیده هم می دونستم سرخ و مملو از اشکه تو صورتش با صدای زیری داد زدم: برو گمشو کثافت..تو فکر کردی من کی ام بی شرف؟!..خودتو چی فرض کردی؟!..

سینه به سینه م ایستاد و تو صورتم توپید: فقط یه شبو با من بگذرون ببین فرداش چجوری دسته دسته اسکناس می ریزم زیر پاهات..اینجوری خرج داروهای مادرتو که هیچ خرج خودتم راحت در میاری دختر یه کم عاقل باش!..

سراپا خشم و نفرت بودم..دستامو تخت سینه ش زدم و باقی مونده ی انرژیمو تو پاهام جمع کردم و دویدم سمت خونه..پشت سرم با قدمای بلند می اومد اما تا بخواد بهم برسه کلید انداختم تو قفل و درو باز کردم..

انگار خودشم می خواست برم تو وگرنه راحت می تونست جلومو بگیره..

نفس زنون با صورت خیس از اشک پشتمو به در تکیه دادم ..

اما صدای نحس کامبیزو از پشت در شنیدم که آروم ولی محکم جوری که انگار از حرفاش زیادی مطمئن بود گفت: من که می دونم دیر یا زود پیشنهادمو قبول می کنی..آخه دیگه این همه ناز کردن نداره عزیزم، گرچه ناز کردناتم عشق است!….

و بی پروا صدای قهقهه ش بلند شد و با اون صدای نحسش همه ی تن و بدنمو لرزوند..

بی همه چیز هیچ بویی از آبرو و مردونگی نبرده بود..

حقیقتا یه آشغال پست بود..

یه موجود نفرت انگیز..

به اتاق که رسیدم،سست و بی رمق دو زانو روی زمین نشستم..

شونه هامو بغل گرفتم و از پشت پرده ی تار و ضخیم اشک به تخت مامان نگاه کردم..

چی شد که اینجوری شد خدا؟!

همه چیز که خوب بود..

کیا بودن که خوشبختیمونو چشم زدن؟!..

کی نفرینمون کرد؟!..آه و نگاهه حسرت بار ِ کی پشت سرمون مونده بود که به این روز افتادیم؟!..

قوطی قرصای مامانو از تو کیفم برداشتم و تو مشتم گرفتم..خیره خیره نگاهم بهش بود و از بی خاصیتی و بی دست و پایی خودم حالم داشت بهم می خورد..

دیگه باید چکار می کردم؟!اصلا کاری بود که نکرده باشم؟!..

منشی گری..معلم خصوصی..کار تو فروشگاه..کار تو بوتیک..دست فروشی..پرستاری..خدمتکاری..هر کاری..هرکاری کردم تا رو پای خودم بایستم و خرج خودم و مامانو در بیارم..

واسه درمان قلب مادرم نیاز به پول داشتم اما با اون چندرغازی هم که درمیاوردم فقط می تونستیم خرج شکممونو بدیم وکنارش داروهای مامان هم بود، تهش هیچی باقی نمی موند که بخوام روش برنامه ریزی کنم!..

منشی و معلم خصوصی و خدمتکاری رو سر یه چیز مشترک رها کرده بودم..هنوزم که بهشون فکر می کنم از وحشت پاهام بی حس میشن..

هنوزم اون نگاه های کثیفو به یاد دارم..اون حرف های شرم آوری که فقط از دهن یه مشت آدم ه/ر/ز/ه می تونست بیرون بیاد..هر روز به امید پیدا کردن یه کار مناسب از خونه می زدم بیرون ولی کارای درست و حسابی فقط واسه اونایی بودن که مدرک داشتن نه منی که فوق دیپلمم به زور گرفته بودم..

اونم واسه زمانی بود که پرستار یه پیرزن شده بودم..حقوقش بد نبود و می تونستم درسمم بخونم..ولی از وقتی که برای همیشه رفت آلمان پیش بچه هاش منم بیکار شدم ..

یه مدت تو یه بوتیک کار کردم..بد نبود اما اونجا هم نتونستم دووم بیارم.. وقتی عصر می شد صاحب مغازه که یه پسر جوون بود می اومد اونجا و اون موقع بود که رگ پسرخاله بودنش می زد بیرون و از هر طریق قصد نزدیک شدن به منو می کرد..

چند باری پیشنهاد دوستی داد وقتی هم دید رد می کنم بیرونم کرد..هه….انگار فقط واسه دوستی استخدامم کرده بود..هرچند این شرطو همون اول به زبون نیاورد و گذاشت مدتی بگذره تا شاید وابسته شدم و بهتر باهاش راه اومدم..

به خودم که اومدم گوشه ی اتاق نشسته بودم و در حالی که اون قوطی لعنتی تو دستام بود به مامان نگاه می کردم..چشمامو چرخوندم و به ساعت قدیمی روی دیوار نگاه کردم.. ۹ بود و مثل همیشه اصلا گذر زمان و حس نکرده بودم..

تکونی به خودم دادم و بلند شدم..

دقایقی گذشت..

و در حالی که داشتم صبحونه رو آماده می کردم مامانو صدا زدم: مامان خوشگلم پاشو ببین دختر ِیکی یه دونه ت چه صبحونه ای واست آماده کرده..

آروم لای پلکاشو باز کرد..نفس عمیقی کشید و نگاهم کرد..خواست بلند شه که دویدم سمتش و شونه هاشو گرفتم و کمکش کردم بنشینه..

–خدا خیرت بده دخترم..

_صبح بخیرمامان خانم ِ گل..

–صبحت بخیر مادر..

لبخندی همراه با درد زد..پنهانی دستشو به قفسه ی سینه ش گرفت و دیدم که مرتب نفس عمیق می کشه..وقتی اون درد می کشید قلب منم هزار تیکه می شد..

بغضی که بیخ گلوم رو گرفته بود با سرسختی پس زدم و سعی کردم لبخند بزنم..نمی خواستم با ناراحت نشون دادن خودم حالشو بدتر کنم.. الان نیاز به روحیه داشت..

— دخترم قوطی قرصای منو ندیدی؟!..

داشتم تو استکان ها چای می ریختم که دستم رو هوا موند..

اما خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و با لبخند گفتم: اِ..چرا راستی، دیشب گذاشتمش تو کیفم که یادم باشه امروز سر راه از داروخونه بگیرم..

چند لحظه سکوت کرد و آروم صدام زد..

–لیلی؟..

سینی صبحونه ی مامانو برداشتم..

_جانم؟!

سینی رو جلوش گذاشتم و نگاهش کردم..

–دخترم این قرصا گرونه..دیگه پولی هم واسمون نمونده..چجوری می خوای………..

میون حرفش پریدم و با لبخندی مصنوعی گفتم:نگران پولش نباش مامانم یه کم پول گذاشته بودم کنار واسه یه همچین موقعی..

مامان نگاه نامطمئنی بهم انداخت ..معلوم بود حرفمو باور نکرده ..

–چرا قبلا نگفته بودی دخترم؟!می خوای که باور کنم؟!..

کنارش رو تخت نشستم و گونه ی سردشو نرم بوسیدم و گفتم: وقتی امروز با قوطی قرصات برگشتم خونه باورت میشه..

خواست چیزی بگه که شتابزده از کنارش بلند شدم و با همون لبخند اجباری به طرف سویشرتم رفتم و در حالی که رو مانتوم می پوشیدم گفتم:من دارم میرم مامانم..سر راه یه سر به خونه ی ثریا خانم می زنم که اگه برگشته بود بیاد بالا پیشت تنها نمونی..گفته بود ساعت ۱۰ برمی گرده..

شال گردنمو هم انداختم و کیفمو از کنار در برداشتم..

–لیلی مادر مواظب خودت باش..نمی خواد خودتو خسته کنی دخترم اگه دیدی خبری نیست برگرد خونه هوا سرده بیرون نمون خدایی نکرده مریض میشی..

از همون جلوی در به صورت همیشه نگرانش نگاه کردم..اون بغض لعنتی عجیب جا خوش کرده بود..

_ اگه یه وقت دیدی دیر کردم نگران نشو مامانم .. نمی دونم چرا اما دلم روشنه که بالاخره امروز کار پیدا می کنم..

–به امید خدا دخترم..

قطره اشک ِ گوشه ی چشماش آتیشم زد..چونه م می لرزید و این نشون از بارش شدید چشمامو داشت که نگاهمو از صورت مهربونش گرفتم .. سریع رفتم بیرون و درو پشت سرم بستم..

دست و پاهام می لرزید..

خدایا اگه کار پیدا نکنم؟!..

نه..آیه ی یـأس نخون لیلی..

یه لحظه چشمامو بستم و تو دلم نجوا کردم: خدایا.. امیدمو ازخودت ناامید نکن..

گرفته و ناراحت از کارگاه اومدم بیرون .. همزمان با سوز و سرمایی که به سمتم هجوم آورد دستامو آوردم بالا و جلوی صورتم گرفتم و ها کردم..

نگاهی به ساعتم انداختم..ظهر شده بود و هنوز هیچ کاری پیدا نکرده بودم..هرجا که می رفتم یا نیاز به یه پارتی دم کلفت داشتم یا مدرک تحصیلی بالاتری ازم می خواستن..

مایوس و گرفته کنار خیابون قدم می زدم..

از صبح یه لحظه هم چهره ی رنجور و نگاه اشک آلود مامان از جلوی چشمام محو نشده بود..

با خودم عهد بسته بودم که یه امروز هرجور شده کار پیدا کنم ولی حالا چی عایدم شد؟!جز اینکه مثل همیشه دست از پا درازتر داشتم برمی گشتم خونه..

یاد قرصای تموم شده ی مامان افتادم .. قلبم ریخت..کیفمو از روی شونه م برداشتم که یکدفعه با صدای بوق یه ماشین از پشت سرم ترسیدم وسریع برگشتم..

با دیدن ماشین مدل بالایی که مماس با من حرکت می کرد و قصد مزاحمت داشت اخمامو کشیدم تو هم و صورتمو برگردوندم..

فقط همینو کم داشتم..

بی توجه راهمو می رفتم که اون هم سرعتشو کمی بیشتر کرد و تقریبا جلوم ایستاد..وحشت زده سرجام خشک شدم..با دهن باز به اون همه وقاحت نگاه می کردم که راننده شیشه رو داد پایین..یه مرد جوون تقریبا ۲۷ ساله که در کمال پررویی با لبخند مسخره ای به من زل زده بود..

سرمو بلند کردم تا اگه کسی اونجا هست ازش کمک بخوام که خودمو تو یه خیابون کاملا خلوت دیدم..

من کی اومدم اینجا؟!..

یعنی اونقدر تو خودم بودم که حتی نفهمم کجا دارم میرم؟!..

راننده که پی به ترسم برده بود با همون نیش باز و مسخره ش گفت: بیا بالا می رسونمت خانمی..

برگشتم و جهت مخالفش قدم برداشتم که اونم دنده عقب گرفت و گفت: چرا تنها؟!..هر مسیری که بخوای دربست درخدمتم عزیزم..

با غیض بدون اینکه نگاهش کنم گفت: برو به جهنم عوضی..

اون که صدامو شنیده بود خندید و بی پروا گفت: اونجا هم به چشم..اما تنهایی صفا نداره جون تو..بپر بالا با هم بریم..

من که هم ترسیده بودم و هم دنبال دردسر واسه خودم نمی گشتم ترجیح دادم سکوت کنم و به راهم ادامه بدم..

با خودم گفتم همین که ببینه اهل پا دادن نیستم میره رد کارش اما زهی خیال باطل..

وقتی دید جواب نمیدم با ماشینش جلومو گرفت و پیاده شد..تا اومدم داد بزنم سر راهم وایساد و دستشو برد بالا که بزنه تو صورتم..ازترس خفه خون گرفتم و وحشت زده زل زدم تو صورتش..نمی دونم حالتم چجوری بود که خنده ش گرفت..

–نترس خانمی..فقط زود بپر بالا که دیره….

و در جلو رو نگه داشت تا سوار شم..این دیگه کی بود؟!..مات و مبهوت نگاهش می کردم که با همون لبخند ، پرو پرو بازومو گرفت و من که انگار بهم برق وصل کرده باشن در جا پریدم و جوری خودمو پرت کردم عقب که اگه دستمو نگرفته بود به شدت نقش زمین می شدم..

— چته تو؟!..

دستمو کشیدم و با صدای تقریبا بلندی گفتم: برو گمشو..دست از سرم بردار..

دستشو گذاشت رو دماغشو گفت:هیسسس..خیلی خب نوبرشو که نیاوردی..بیا بشین کاریت ندارم..

پوزخند عصبی زدم و در حالی که صدام می لرزید گفتم: خر خودتی..برو رد کارت..

–مگه چی ازت خواستم؟!..به سر و شکلت که نمیاد اینکاره نباشی پس دردت چیه؟!..

و انگار که چیزی یادش اومده باشه ابروهاشو بالا انداخت و گفت: آهاااان..این ناز کردنات واسه قیمته..می خوای نرخو ببری بالاتر؟..

نگاهی از سر خشم ونفرت بهش انداختم و بدون اینکه رو خودم کنترلی داشته باشم گفتم: خفه شو عوضی..خیالات ورت داشته بی شعور..مرده شور خودت و هم قماشای کثیف تر از خودتو ببرن که اگه شما پست فطرتای ه/ر/ز/ه تو دنیا نبودید الان دخترای امثال من نباید تو خیابونا سگ دو بزنن واسه یه لقمه نون..آشغال بی همه چیز…..

انقدر دلم از هم تیپای این لعنتی پر بود که نمی فهمیدم چی دارم میگم..

پشتمو بهش کردم و با قدمای بلند ازش فاصله گرفتم..ولی هنوز اونقدر ازش دور نشده بودم که صداش قدمامو سست کرد..

— خیلی خب هرچی تو بگی..مگه دنبال یه لقمه نون نیستی؟!..

ایستادم..ولی برنگشتم..همچنان صداشو از پشت سرم می شنیدم..

–من واسه ت یه کار نون و آبدار سراغ دارم..

اینبار برگشتم و نگاهش کردم..شوخی نمی کرد..حالت صورتش جدی بود..

لب تر کردم و گفتم: چه کاری؟!..

فهمید اونقدر گشنه ی کارم که نخوام پسش بزنم و مثل چند لحظه قبل وحشی بازی در بیارم..

جلو اومد و تقریبا رو به روم ایستاد..

–فقط همینو بگم که اگه بتونی از پسش بربیای همین امشب ۵ میلیون جیرینگی میذارم کف دستت..

۵ میلیون؟!؟!؟!؟!..

خدایا چی می شنوم؟!..

واسه اینکه راست و دروغ کارشو بفهمم به ظاهر خواستم برگردم و تو همون حالت گفتم: بهت اعتماد ندارم..برو دنبال یکی دیگه..

که تند گفت: مگه نمیگی دنبال یه لقمه نونی؟!..خب منم می خوام یه لقمه ی چرب و چیلی گیرت بیاد دیگه، مگه همینو نمی خواستی؟!..

داشت وسوسه م می کرد..گرچه من همینجوریشم حاضر بودم به خاطر پول هرکاری به غیر از ت/ن فروشی بکنم..

نگاهش کردم و گفتم: چه کاری؟!..

خندید و جلو اومد..

–نترس خلافی تو کار نیست..با پلیس و این حرفا هم سر و کار نداری..فقط همین یه شبه..انجامش میدی و..۵ میلیون می زنی به جیب..

_ضمانتم چیه؟!..

پوزخند زد و رفت سمت ماشینش..

–اگه دنبال یکی می گشتم که بخوام بهش ضمانت بدم اون آدم تو نبودی یه حرفه ایشو میاوردم..خیلی خب برو رد کارت انگار تو اینکاره نیستی..

متعجب نگاهش کردم که رفت و پشت فرمون نشست..ماشینشو که روشن کرد به خودم اومدم..

لیلی دیوونه شدی؟..بدبخت هیچ پولی برات نمونده..داروهای مامانتو میخوای چکار کنی؟!..هفته ی دیگه باید واسه چکاپ ببریش بیمارستان..خرج عمل هم هست که هنوز یه قرونشم جور نکردی..خر نشو قبول کن..۵ میلیونه احمق..با یه آره ی تو جون مادرت نجات پیدا می کنه به همین فکر کن..

و همین فکر و خیالا کافی بود که قدم تند کنم و به طرف ماشینش بدوم..خواست راه بیافته که دستمو گذاشتم لب پنجره ی ماشینشو و داد زدم: وایسا..

نگاهم کرد.. لبخند رو لباش بود..

–خب..چی شد؟!..

آب دهنمو قورت دادم و در حالی که هنوز هم سراپا ترس و تردید بودم گفتم:باشه..قبول می کنم..

سرشو تکون داد و گفت: بپر بالا که وقت نداریم..

رفتم و کنارش رو صندلی نشستم..همین که ماشینش حرکت کرد دلشوره ی بدی گرفتم..یه لحظه پشیمونی اومد سراغم..

چرا سوار شدم؟!..اگه دروغ گفته باشه چی؟..اگه کلکی تو کارش باشه؟..

نکنه پشت اون وعده وعیدا نیت شومی خوابیده؟..

اون کار چیه که حاضره به خاطرش ۵میلیون بده؟!..

لیلی خاک بر اون سرت چطور حاضر شدی سوار ماشین کسی بشی که هیچ شناختی ازش نداری؟!..

از اون بدتر داری باهاش جایی میری و می خوای براش کاری رو انجام بدی که نه می دونی کجاست ونه می دونی چیه؟!..

قلبم از سر وحشت دیوانه وار می زد..

دیگه کاری نمی شد کرد..راه برگشتی نداشتم..

فقط اون لحظه تنها کاری که تونستم بکنم این بود که چشمامو ببندم و خودمو به تنها پناهم بسپرم..

ادامه دارد..

باتشکر از : fereshteh27 rozblog com

۱۲۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۴ ، ۲۰:۴۰
حساس نشو...

دانلود رمان خاکسترم نکن جاوا، اندروید،pdf،ایفون

 

دانلود رمان خاکسترم نکن

دانلود رمان خاکسترم نکن

نوشته لیدا۱۳۸۰ کاربر نودهشتیا

خلاصه

روایت زندگی تیارا…دختری که به قول خودش از جنس آتیشه و آتیش بازی رو دوست داره!!!
از محبت پدر و مادرش محرومه…و تلاش میکنه رو پای خودش وایسه!
آدمای زیادی دور و برشن…هم خوب،هم بد!…و تیارا خوب میدونه چجوری با این ادما کنار بیاد!
اما بین همه اینا…یه نفر،زندگیشو زیر و رو میکنه!درگیرش میکنه!…و تیارا به راحتی بقیه توانا به شناختش نیست!!
این ادم…بالاخره میشه یه زندگی جدید…یه رویای جدید…و یه درد جدید تو قلب شکسته تیارا!!
و قطعا گذر زمان…میتونه خیلی چیزا رو به آدم یاد بده!!
از اونطرف…روهام،متقابلا دچار همین قصه میشه…و این دو نفر تو دستای سرنوشت به بازی گرفته میشن…بازی ای که خوشی یا تلخی پایانش،هردوشونو میترسونه!!!
روایت دو زندگی…نه متفاوت،نه شبیه به هم!!!

دختری رنج کشیده ام از دیار عذاب،با قلبی ترک خورده،روحی پژمرده و احساسی بی نهایت عظیم…و تو،مردی از دیار گذشته من.سرسخت،سنگ،دوست داشتنی…آمدی،بی مقدمه پادشاه قلبم شدی.آمدی و پس از گرفتن نفسم،بهانه ای شدی برای شکستنم،خرد شدنم،نابود شدنم…بدون تو،من ماندم و هیچ.من ماندم بدون من…اما تو،عشقی نبودی که رفتنی و بدون بازگشت باشی.بازهم آمدی و معبودم شدی،سنگ صبورم شدی و مرهمی برای زخم های تیغ سرنوشت…گذشته چیزی جز گذشته نیست.آن را بر روی شن های بیابان زمان بنویس تا نسیم عشق آن را بی اثر کند…دوستت دارم.تو نیز،بدون من بهانه ای برای نفس کشیدن نداری.تو تماما منی و من تماما توام…به یاد داری روزی که گفتی تا ابد میمانی…پس به حرفت عمل کن و بامن بمان.تو را درگذشته از نسل خائن دیدم و حال معشوق…و من این خائن عاشق را می پرستم…بگو هستی و بگذار نامت را با عشق بر آسمان قلبت فریاد بزنم…به وسعت رنج هایی که کشیدم و به حرمت عشق،دوستت دارم…برای تو،با رنج هایم سوختم و با عشق ساختم.آتش نبودم اما سوختم…پس تو،خاکسترم نکن…و با من بمان…بگذار رویای بودنت را باور کنم..پایان خوش
دانلود رمان خاکسترم نکن
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۴ ، ۲۰:۳۹
حساس نشو...

نام رمان : محله ممنوعه

نویسنده : blod کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۹ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۸۴

خلاصه داستان :

داستان در مورد پسری به اسم حسامه. این آقا یه روز با رفیقش سیاوش میره یه مهمونی. اونجا دختری رو میبینه و ناخواسته دل میبنده. بدون این که بدونه اون دختر چیه و کیه. بعد از اون مهمونی اتفاق هایی برای حسام میوفته که خیلی هم خوشایند نیستن و حسام بارها و بارها راهی بیمارستان میشه. با حقیقت هایی رو به رو میشه که براش غیر قابل باورن اما راحت اونا رو میپذیره. حقیقت هایی که باعث میشه حسام بفهمه نصف بیشتر وجودش انسان نیست. با کمک دوستاش میخواد بفهمه که چیه. در این بین سحر و دوستانش هم به کمک حسام میان.

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از blod عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

قسمتی از متن رمان :

-حسام بیدار شو. صبح شده.
بازم شروع شد. خوبیش اینه که نیومد تو اتاق جیغ بزنه! بی حوصله از اتاق خارج شدم.تو پله ها سام وسیما رو دیدم که داشتن با هم بحث می کردن. اصلا حال و حوصله رو به رو شدن باهاشون رو نداشتم؛ مخصوصا سیما رو. بازم سام قابل تحمل تره. رفتم تو اشپزخونه. مامان سفره رو چیده بود. نشستم پشت میز و گفتم:
-سلام.
-سلام. چه عجب بیدار شدی. می ذاشتی واسه ناهار میومدی.
ترجیح دادم چیزی نگم و خودمو با لیوان نسکافه ی توی دستم مشغول کردم. سیما وارد اشپزخونه شد و با صدای فوق العاده لوسش گفت:
-سلام مامان گلم. صبح بخیر.
انگار نه انگار که حسامی هم اونجاست.به درک. بهتر. بابا رو ندیدم برا همین از مامان پرسیدم:
-بابا کو؟
-رفته دنبال کاراش. امشب میره ماموریت.
با شنیدن این خبر نیشم باز شد و گفتم:
-کی برمی گرده؟
-یه هفته دیگه.
خیلی خوشحال شدم. بابا مهندس معماره و هر چند وقت یه بار از طرف شرکتشون میره ماموریت. اون روزایی که نیست بهترین روزای عمر منه. چون نیست که هی رو اعصابم رژه بره. سیما پوزخندی زد ومشغول خوردن شد. می خواستم بزنم تو دهنش دختره ی پررو. سام هم وارد اشپزخونه شد و برای خالی نبودن عریضه یه سلامی هم به من داد.نسکافم که تموم شد خواستم از اشپزخونه خارج بشم که با صدای مامان برگشتم سمتش:
-ظهر کاری داری؟
-چطور؟
-خونه عموت دعوتیم.
-خب به من چه؟
-تو هم باید بیای.
با عصبانیت کنترل شده ای گفتم:
- چرا مثلا؟
-زشته. بابات گفت بهت بگم حتما باید بیای.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۴ ، ۲۰:۳۸
حساس نشو...

نام رمان : مهتا

نویسنده : نگین حبیبی کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۱٫۷ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۸ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۱۷۷

خلاصه داستان :

مهتا ایرانی، یه دختر ۲۸ ساله فداکار و مهربون که به دلیل باهوش بودن چند سال جهشی خونده و الان توی یکی از بهترین بیمارستانهای تهران مشغول به کاره. زندگیش روی رواله عادیه و فقط یه چیز براش مجهوله! اونم یه کلمه ست به نام عشق! چون همیشه سرش توی درس و مشق بوده نتونسته همچین چیزی رو تجربه کنه! همه چی از وارد شدن مهتا به عمارت خونوادگی شمس و وارد شدن عزیز دردونه ی خونواده ایرانی شروع میشه و زندگی مهتا رو ۱۸۰ درجه تغییر میده و شاید مهتای قصه ما بین اتفاقات زندگیش از اینکه میخواسته عشق رو تجربه کنه به خودش لعنت فرستاده!

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از نگین حبیبی عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

قسمتی از متن رمان :

-خانوم دکتر مهتا ایرانی به پذیرش!خانوم دکتر مهتا ایرانی به پذیرش…
با پیج کردن اسمم شیرآبو بستم،ماسکو از جلوی صورتم برداشتمو همون جوری با لباسای جراحی رفتم سمت پذیرش…هرکی از جلوم رد میشد سلامی میکرد که با خوش رویی جوابشو میدادم…اصلا دوست نداشتم شبیه این مغرورا رفتار کنم…خب مغرور بودم ولی در جای خودش!به نازیلا که عین چی داشت پشت میکروفون اسممو پیج میکرد خیره شدمو با خنده گفتم:
-اووو نازی!الان همه بیمارستان فهمیدن یه مهتا نامی توی بیمارستان هست که دکتره!
نازی سرشو بلند کردو با خنده گفت:
-خوبه حالا!چه خودشم میگیره…دکترم دکترم!بیا برو مریضت از چند اسعت پیش سراغتو می گیره…
-کدوم؟
نازیلا-همون پیرزنه پولداره دیگه…
-آها خانوم حشمت!
یه اخم کوچولو نشست رو پیشونیمو گفتم:
-خب مگه تو اینجا بوقی؟!ناسلامتی فوق لیسانس پرستاری داری..به جای اینکه بشینی و با سارا یه ریز فک بزنی می رفتی یه مسکن بهش میزدی…
نازی با ناله گفت:
-به والله تا الان هی داشتم دنبال دکتر جلیلی این ور اون ور میرفتم…وقت نشد…به یکی از پرستارا سپردم ولی انگاری یادش رفته…
پوفی کردمو گفتم:
-تازگی نداره…
رفتم طبقه دوم که اتاق های VIPیا همون ویژه بود…تقه ای به در وارد کردمو رفتم داخل…
-سلام خانوم حشمت…خوب هستین الحمدلله؟
برگشت سمتمو گفت:
-چه خوبی دختر؟از ظهر درد دارم هیچ کی به دادم نمی رسه….مثلا اینجا اتاق ویژه ست…
یه صندلی برداشتمو نشستم کنارشو گفتم:
-ببخشید دیگه….بیمارستان شلوغه…نزدیکای عیدم هست پرسنل مشغول خرید عیدن…
عرقی که روی پیشونیش نشسته بودو پاک کردو گفت:
-عیبی نداره مادر…حداقل تو هستی به دادم برسی..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۴ ، ۲۰:۳۶
حساس نشو...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۴ ، ۰۲:۵۹
حساس نشو...

دانلود کتاب سر تا پا دردسر | ریچل گیبسون

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۴ ، ۰۲:۵۸
حساس نشو...

دانلود رمان مهسای مهربان من

دانلود رمان مهسای مهربان من

دانلود رمان مهسای مهربان من

دانلود رمان مهسای مهربان من

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۵
حساس نشو...

دانلود رمان احتمال | PDF , اندروید و جاوا

دانلود رمان احتمال | PDF , اندروید و جاوا

دانلود رمان احتمال | PDF , اندروید و جاوا

دانلود رمان احتمال | PDF , اندروید و جاوا

دانلود رمان احتمال | PDF , اندروید و جاوا

دانلود رمان احتمال | PDF , اندروید و جاوا

دانلود رمان احتمال | PDF , اندروید و جاوا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۴۵
حساس نشو...

دانلود رمان لیلی عاشق است … | hasti_71 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان لیلی عاشق است … | hasti_71 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان لیلی عاشق است … | hasti_71 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان لیلی عاشق است … | hasti_71 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

دانلود رمان لیلی عاشق است … | hasti_71 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۳۷
حساس نشو...